ضحی (شهیدمحمودرضابیضائی)

به خاکریز فرهنگی- مذهبی ضحی خوش آمدید. مولای من! یاری نما تا سربازت باشم، نه سربارت

زندگی به سبک شهدا

06 خرداد 1400 توسط شهید محمود رضا بیضائی


آب نمی خواهم
یک جوان کم سن و سال دیدم،افتاده بود گوشه یسنگر…..
از وضعش معلوم بود که رفتنیه کنارش نشستم
بهش گفتم: وایسا الان می رم برات آب میارم.
دستم را گرفت و گفت: نه حاجی. آب می خوام چی کار؟
فقط زودتر از اینجا برو…. اصرار کردم که نه حتما باید برم برات آب بیارم….
باز گفت: آب نمی خوام . الان که آقا میاد؛ اگر تشنه نباشم چه جوری تو صورتش نگاه کنم؟
:books: داستانهای کوتاه

 نظر دهید »

آفت کارها

04 خرداد 1400 توسط شهید محمود رضا بیضائی

#حدیث_روز
امام علی علیه السلام :
آفَةُ الأَعمالِ عَجزُ العُمّالِ .
آفتِ كارها ، ناتوانى كارگزاران است .
:books: غرر الحكم : ح ۳۹۵۸
:large_blue_circle: مناسبتهای امروز :
روز دزفول، روز مقاومت و پایداری[ شمسی ]

 نظر دهید »

گردنبند مرگ

04 خرداد 1400 توسط شهید محمود رضا بیضائی


مریم با چهره ای نگران و مضطرب بر روی چهار سوی در، مقابل مادرش ایستاده بود و قدرت حرکت به سمت مادرش را نداشت. مادرش که در داخل سالن مشغول نظافت بود، ناگهان سرش را با لا برد و متوجه مریم شد، نگاه آن دو به همدیگر گره خورد.
مادرش مضطرب و متعجبانه گفت:
-چی شده است؟ چه اتفاقی افتاده! چرا این قدر نگرانی؟
- مریم من من کنان گفت:
- چیزی نشده
- اگر چیزی نشده، پس چرا تو این قدر مضطرب و نا آرامی؟
مریم زبان گشود و با ترس ولرز گفت:
- چند روزقبل جشن تولد دوستم مهسا بود، همه ی دوستان را دعوت کرده بود. من را هم دعوت کرد، من دوست نداشتم بروم و بهانه های مختلف می آوردم اما او گفت:
- نه تو هم باید باشی، این طور دلچسب نیست.
من هم وقتی که دیدم تمام دوستان از مهمانی ، کادوها و لباس ها یی که می خواهند بپوشند، تعریف می کنند من هم مجبور شدم گفتم :
- فلان گردنبندم را می خواهم روی لباس صورتی ام بپوشم.
و برای آنکه در مقابل انها کم نیاورم، مجبور شدم چندساعتی گردنبند نسترن را قرض بگیرم.
مادر مریم در حالی که متعجبانه صحبت های مریم را گوش می کرد و سرش را تکان می داد گفت:
- خوب بعد چی شد؟ گردنبند را گرفتی؟
مریم گریه کنان گفت:
- کاش نمی گرفتم! کاش به آن مهمانی نمی رفتم کاش! از شما اجازه می گرفتم.
مادرش دوباره گفت:
- مگر چی شد؟ چه بر سر گردنبند آمد؟
در مهمانی بودیم که مراسم همراه با شلوغی، هیجان و برف شادی همراه بود، من هم کمی جلوتر رفتم تا از برف ها روی سر مهسا و بقیه بریزم نمی دانم در شلوغی چطور شد گردنبند گم شد هر چقدر گشتم پیدا نشد.
مادرش با ناراحتی و عصبانیت گفت:
- اخر تو نگفتی این امانت نسترن است! نگفتی بدون اجازه از ما نباید کاری انجام یدهی؟ حالا من با این آشی که تو پختی چه کار کنم؟ از کجا پیدا کنم؟
مریم با پشیمانی گفت:
- به با با نگو، هر وقت دوستم نسترن زنگ زد یک جوری دست به سرش می کنیم تا بعد پیدا کنیم؟
مادرش گفت:
- اخر من با تو چه کار کنم از کجا پیدا کنیم چه کار کنیم؟
مریم با نگرانی گفت:
- نمی دانم نمی دانم و با گریه به داخل اتاقش رفت و در را بست و گفت:
- می خواهم فکر کنم چه کاری باید انجام دهم!
ساعت ها گذشت خبری از مریم نشد مادرش نگران شد به سمت اتاقش رفت. در را باز کرد و متعجبانه مریم را با یک مشت قرص روی تختش دید با جیغ به سمتش دوید، بدنش سرد بود.
#امانت
#مسئولیت

 2 نظر

چه کسانی در برپا داشتن حق موفقند؟

03 خرداد 1400 توسط شهید محمود رضا بیضائی

امام علی علیه السلام :

مَن جاهَدَ عَلى إقامَةِ الحَقِّ وُفِّقَ .
آن كه در به پا داشتن حق بكوشد ، موفّق گردد .
غرر الحكم : ح ۸۶۵۱
مناسبتهای امروز :
 فتح خرمشهر در عملیات بیت المقدس و روز مقاومت، ایثار و پیروزی[ شمسی ]

 نظر دهید »

تیشه بر دوش

31 اردیبهشت 1400 توسط شهید محمود رضا بیضائی

 

:cherry_blossom:هوای سرد زمستان در مغز استخوان فرو می رفت. علی با بشقابی از تخمه در جلوی بخاری نشسته بود و با کنترل تلویزیون شبکه ها را بالا و پایین می کرد.

:hibiscus:مادرش خسته و با لرز از بیرون آمد. نگاهی به باقی مانده هیزم و بخاری انداخت که هرلحظه رو به خاموشی می رفت و هوای اتاق را سرد تر می کرد. به محمد چشم انداخت تا به خود آید و کمی هیزم در دهان بخاری بریزد تا زندگی از سر بگیرد؛ اماتفاوتی به حالش نداشت، شبکه های تلویزیونی ساعت ها بود که او را در مقابل خودش میخ کوب کرده بودند و انگار نه انگار که مسئولیتی هم دارد.

:leaves:مادرش با دستانی لرزان به ناچار تیشه را برداشت و به بیرون از خانه رفت. او همچنان می رفت و از لرز زانوهایش همراهیش نمی کرد و با سرمایی که هر لحظه او را بی رمق تر می¬کرد. گاهگاهی به پشت سرش نگاه می کرد تا شاید محمد به خود آمده باشد و به دنبال مادرش بیاید ؛ اما خبری نبود.

:hibiscus:پا های سرد و دستان بی جان مادر جاده را تا رسیدن به مقصد مورد نظر به اجبار طی می نمود. تیشه ای که بر روی شانه اش بود سنگینی آن را بر روی دوشش دوچندان می نمود و او را بی رمق تر می کرد. او با صورت چروکیده، ابروانی گره کرده و پریشان، دلی شکسته روزهای نه چندان دور خودش را می نگریست که همسرش زنده بود و هر لحظه وسیله آرامش او را فراهم می کرد؛ اما اکنون زمان گذشته بود و بافرزندی همراه بود که بی توجهی او به این چیزها او را پریشان تر می نمود. ساعت ها گذشت علی همچنان جلوی تلویزیون و در حال عوض کردن کانال بود، رنگ غروب به آسمان پاشیده شده بود؛ اما از مادر خبری نبود. با خود فکر کرد هر کجا باشد تا دقایقی دیگر بر می گردد.

:cherry_blossom:او باقی مانده هیزم را در بخاری ریخت؛ غذایش را خورد و خوابید به امید این که مادرش تا چند دقیقه دیگر با هیزم از راه برسد.

:leaves:صبح علی با سرما، لرز و صدای به هم خوردن دندانهایش مادرش را صدا زد و به سمت جای هیزم ها رفت؛ اما نه از مادر خبری بود و نه از هیزم ها. ناگهان به خودش آمد که دیروز نزدیکی های غروب مادرش برای جمع آوری هیزم به اطراف جنگل رفته بود، خواب از سرش پرید! با عجله چند پتو برداشت دوان دوان به سمت جنگل دوید. رد پاهای مادر در میان برف گم شده بودند، آن طرف تر یک چیزی افتاده بود!…با وحشت مادرش را صدا زد. صورتش را نزدیک صورت مادر برد…نفسی او را گرم نکرد.

#ارتباط_با_والدین
#داستانک

 نظر دهید »

اثر حق مداری

30 اردیبهشت 1400 توسط شهید محمود رضا بیضائی

 

 

امام علی علیه السلام :
بِلُزومِ الحَقِّ يَحصُلُ الاستِظهارُ .
حق مدارى ، پيروزى را به همراه مى آورَد .
:books: غرر الحكم : ح ۴۳۵۲

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 59
  • 60
  • 61
  • ...
  • 62
  • ...
  • 63
  • 64
  • 65
  • ...
  • 66
  • ...
  • 67
  • 68
  • 69
  • ...
  • 421
مهر 1405
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  

ضحی (شهیدمحمودرضابیضائی)

بسم الله الرحمن الرحیم «خدای من! این من هستم بنده تو همان که نبودم. تو مرا از کتم عدم بیافریدی و مقام خلیفه اللهی را برایم برگزیدی تو خوب می دانستی که هدف از خلقت و حکمتت چه بود اما این من بودم که خلقتم را فراموش کردم.» «بسم رب الشهداء و الصدیقین» **خاکریز فرهنگی-مذهبی **آلاله های بی قرار شهیدان: سردار سلیمانی، ابراهیم هادی، محمودرضا تورجی زاده، محسن حججی، محمودرضابیضائی «الهی وَ رَبِّی مَن لی غَیرُک أسئَله کَشَف الضُرّی وَ نَظَرَ فی أمری.» «رَبِّ هَب لی حُکمَا وَ ألحِقنی بِا الصالِحین» «رَبَّنا لا تُزِغ قُلوبَنا بَعدَ إذ هَدیتَنا وَ هَب لَنا مُن لَدُنکَ رَحمَه إنک أنتَ ألوَهاب» **اللهم عجل لولیک الفرج**

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احکام
  • ادبی
  • اهل بیت(ع)
  • بدون موضوع
  • به قلم خودم
  • ترجمه لغات انگلیسی
  • ترجمه نهج البلاغه
  • ترجمه و تفسیر قرآن
  • حدیث روز
  • خاطره شهدا
  • دانستنی های تندرستی
  • زندگی نامه شهدا
  • شعر شهدا
  • صحیفه سجادیه
  • طب اسلامی
  • معرفی کتاب
  • مهدویت
  • وصیت نامه شهدا
  • چکیده مقالات
  • کلام بزرگان

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟