ضحی (شهیدمحمودرضابیضائی)

به خاکریز فرهنگی- مذهبی ضحی خوش آمدید. مولای من! یاری نما تا سربازت باشم، نه سربارت

شهیده عزت الملوک کاووسی

10 تیر 1399 توسط شهید محمود رضا بیضائی

شهیده عزت الملوک کاووسی

✍️شهید عزت‌الملوک کاووسی در سال 1337 در مشهد به دنیا آمد، پس از اتمام تحصیلات دوران ابتدایی همراه با خانواده به تهران آمد و در دبیرستان‌های دکتر فاطمه سیاح، کاخ و هدف دوران متوسطه را طی نمود تا اینکه در همان سال در دانشکده پزشکی دانشگاه تهران پذیرفته شد. او از همان کودکی به یاد خدا بود و در میان مردم، آنهایی که شیرینی مؤانست با قرآن و نهج‌البلاغه را چشیده‌اند و آنها که در نیمه‌های شب به عشق خدا گریسته‌اند و طعم زندگی را در دستگیری محرومان و در کنار زاغه‌نشینان و چادرنشینان جنوب شهر دانسته‌اند و سرانجام در 22 بهمن سال 1357 اوج انقلاب خونین امتمان از قفس پرید و چون قطره‌ای به دریای شهیدان پیوست و او که سال‌ها آرزوی پرواز با ملکوتیان را داشت، مشتاقانه پر کشید و به اعلاعلین پیوست و آرامگاه ابدیش در صحن بیمارستان امام خمینی می‌‌باشد.
✨✨✨✨✨✨
به راستی که چه زیباست پرواز کبوتری زندانی که میله‌های قفس را در هم شکسته است و چه شکوهمند است اوج انسانی که در سیرش به سوی خدا به آخرین منزل صعودیش گام نهاده باشد. شهادت لیاقت می‌خواهد و توفیق شهید مجاهدی است که در بزرگ‌ترین و طاقت‌فرساترین امتحان الهی شرکت جسته و تا آخرین لحظات زندگی، پیروز و سرافراز به در آمده است، شهید دلباخته‌ای است که تمامی وجود و مایملکش را تنها از معشوق می‌داند، از خدا و خود را در بازگشت به سوی او می‌بیند و خدا این معشوق تمامی عاشقان و این اله تمامی سرگردانان و مالک تمامی ملوک‌های صلوات خویش را و رحمتش را بر این شهید، این پاکباخته و این عاشق می‌فرستد. ?مؤسسه بهداری رزمی دفاع مقدس ????????????

 1 نظر

او خواهد آمد

09 تیر 1399 توسط شهید محمود رضا بیضائی
او خواهد آمد
 4 نظر

داستان کوتاه و اموزنده

09 تیر 1399 توسط شهید محمود رضا بیضائی

داستان کوتاه آموزنده و زیبا

دو مداد سیاه

از دو مرد دو خاطره متفاوت از گم شدن مداد سیاه‌شان در مدرسه شنیدم.
مرد اول می‌گفت:
«چهارم ابتدایی بودم. در مدرسه مداد سیاهم را گم کردم. وقتی به مادرم گفتم، سخت مرا تنبیه کرد و به من گفت که بی‌مسئولیت و بی‌حواس هستم. آن قدر تنبیه مادرم برایم سخت بود که تصمیم گرفتم دیگر هیچ وقت دست خالی به خانه برنگردم و مداد‌های دوستانم را بردارم. روز بعد نقشه‌ام را عملی کردم. هر روز یکی دو مداد کش می‌رفتم تا اینکه تا آخر سال از تمامی دوستانم مداد برداشته بودم. ابتدای کار خیلی با ترس این کار را انجام می‌دادم، ولی کم‌کم بر ترسم غلبه کردم و از نقشه‌های زیادی استفاده کردم تا جایی که مداد‌ها را از دوستانم می‌دزدیدم و به خودشان می‌فروختم. بعد از مدتی این کار برایم عادی شد. تصمیم گرفتم کار‌های بزرگتر انجام دهم و کارم را تا کل مدرسه و دفتر مدیر مدرسه گسترش دادم. خلاصه آن سال برایم تمرین عملی دزدی حرفه‌ای بود تا اینکه حالا تبدیل به یک سارق حرفه‌ای شدم!»
مرد دوم می‌گفت:
«دوم دبستان بودم. روزی از مدرسه آمدم و به مادرم گفتم مداد سیاهم را گم کردم. مادرم گفت:«خوب چه کار کردی بدون مداد؟» گفتم:«از دوستم مداد گرفتم.» مادرم گفت خوبه و پرسید که دوستم از من چیزی نخواست؟ خوراکی یا چیزی؟ گفتم نه. چیزی از من نخواست. مادرم گفت:«پس او با این کار سعی کرده به دیگری نیکی کند، ببین چقدر زیرک است. پس تو چرا به دیگران نیکی نکنی؟» گفتم:«چگونه نیکی کنم؟» مادرم گفت:«دو مداد می‌خریم، یکی برای خودت و دیگری برای کسی که ممکن است مدادش گم شود. آن مداد را به کسی که مدادش گم می‌شود می‌دهی و بعد از پایان درس پس می‌گیریم.» خیلی شادمان شدم و بعد از عملی کردن پیشنهاد مادرم، احساس رضایت خوبی داشتم آن‌قدر که در کیفم مداد‌های اضافی بیشتری می‌گذاشتم تا به نفرات بیشتری کمک کنم. با این کار، هم درسم خیلی بهتر از قبل شده بود و هم علاقه‌ام به مدرسه چند برابر شده بود. ستاره کلاس شده بودم به گونه‌ای که همه مرا صاحب مداد‌های ذخیره می‌شناختند و همیشه از من کمک می‌گرفتند. حالا که بزرگ شده‌ام و از نظر علمی در سطح عالی قرار گرفته‌ام و تشکیل خانواده داده‌ام، صاحب بزرگ‌ترین جمعیت خیریه شهر هستم.»

 4 نظر

بازنویسی حکایت سعدی

09 تیر 1399 توسط شهید محمود رضا بیضائی

بازنویسی حکایت سعدی 

یک شب کاروانمان تا سحر در حال حرکت بود، سحرگاهان در کنار جنگلی در غفلت خوابیده بودیم که شخص بی قرار و آشفته ای که در آن کاروان همراه ما بود فریادی زیاد و به سمت بیابان شروع به دویدن کرد زمانی که روز شد به او گفتیم: آن چه حالتی بود که تو داشتی ؟ گفت: دیدم که تمام بلبلان، درختان، چهارپایان همه در حال ناله و تسبیح هستند فکر کردم این جوانمردی نیست که همه در حال تسبیح کردن باشند و من به غفلت خاموش باشم.

 2 نظر

کم گویی نشانه خرد

08 تیر 1399 توسط شهید محمود رضا بیضائی

حکمت 68 کم گویی نشانه خرد
«وَ قالَ(ع) إذَا تَمَّ العَقلُ نَقَصَ الکَلَامُ؛ چون عقل و خرد به مرتبه کمال برسد، گفتار کم شود.» ☀️واژگان مهم: تَمَّ: تمام شد، کامل شد نَقَصَ: کم شد ☀️چکیده مفاهیم: هرچیزی دارای علامت و نشانه هایی است ، مانند: نشانه شجاعت آن است که شخص ترسی در مقابل دشمن نداشته باشد. حضرت علی(ع) در این جا نشانه کامل شدن عقل را پرحرفی نکردن و کم سخن گفتن معرفی نموده اند. ☀️نکته ها: 1️⃣امام صادق(ع) درباره اثرپرحرفی به نقل از حضرت عیسی(ع) می فرمایند: « در غیر یاد خدا، زیاد سخن مگوئید؛ زیرا کسانی که در غیر یاد خدا سخن می گویند، به قساوت و سخت دلی دچار می شوند هر چند خودشان ندانند.»(اصول کافی، ج2، ص114) 2️⃣ نمی توان بیان کرد که سکوت همیشه و همه جا بهتر است یا اینکه صحبت کردن ؛ چرا که هر دو دارای شرایطی می باشند که باید به آن توجه شود . اگر کسی بخواهد سخنی ناپسند و نسنجیده بگوید، برای او مسلما سکوت بهتر است؛ ولی اگر کلام منشأ خیر و بیانگر مسیر صلاح باشد، قطعا سخن گفتن فضیلت است و نتیجه و ثمره بیشتری به سکوت خواهد داشت. #ادامه_دارد…. ?????? ?برگزیده راه روشن، محمد رضا زاده جویباری و همکاران، ص164

 2 نظر

جملات درباره خدا

08 تیر 1399 توسط شهید محمود رضا بیضائی

جملات درباره خدا

✍️آن سوی دلتنگی ها ????

همیشه خدایی هست که داشتنش ☀️☀️☀️☀️

جبرانِ همه ی نداشتن هاست.

 نظر دهید »
  • 1
  • ...
  • 181
  • 182
  • 183
  • ...
  • 184
  • ...
  • 185
  • 186
  • 187
  • ...
  • 188
  • ...
  • 189
  • 190
  • 191
  • ...
  • 420
دی 1404
شن یک دو سه چهار پنج جم
 << <   > >>
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      

ضحی (شهیدمحمودرضابیضائی)

بسم الله الرحمن الرحیم «خدای من! این من هستم بنده تو همان که نبودم. تو مرا از کتم عدم بیافریدی و مقام خلیفه اللهی را برایم برگزیدی تو خوب می دانستی که هدف از خلقت و حکمتت چه بود اما این من بودم که خلقتم را فراموش کردم.» «بسم رب الشهداء و الصدیقین» **خاکریز فرهنگی-مذهبی **آلاله های بی قرار شهیدان: سردار سلیمانی، ابراهیم هادی، محمودرضا تورجی زاده، محسن حججی، محمودرضابیضائی «الهی وَ رَبِّی مَن لی غَیرُک أسئَله کَشَف الضُرّی وَ نَظَرَ فی أمری.» «رَبِّ هَب لی حُکمَا وَ ألحِقنی بِا الصالِحین» «رَبَّنا لا تُزِغ قُلوبَنا بَعدَ إذ هَدیتَنا وَ هَب لَنا مُن لَدُنکَ رَحمَه إنک أنتَ ألوَهاب» **اللهم عجل لولیک الفرج**

جستجو

موضوعات

  • همه
  • احکام
  • ادبی
  • اهل بیت(ع)
  • بدون موضوع
  • به قلم خودم
  • ترجمه لغات انگلیسی
  • ترجمه نهج البلاغه
  • ترجمه و تفسیر قرآن
  • حدیث روز
  • خاطره شهدا
  • دانستنی های تندرستی
  • زندگی نامه شهدا
  • شعر شهدا
  • صحیفه سجادیه
  • طب اسلامی
  • معرفی کتاب
  • مهدویت
  • وصیت نامه شهدا
  • چکیده مقالات
  • کلام بزرگان

فیدهای XML

  • RSS 2.0: مطالب, نظرات
  • Atom: مطالب, نظرات
  • RDF: مطالب, نظرات
  • RSS 0.92: مطالب, نظرات
  • _sitemap: مطالب, نظرات
RSS چیست؟